قلم اندیشان حزبی کوچک است که از یک وبلاگ آغاز می شود، وظیفه ی آن اشاعه ی فرهنگ، هنر، تمدن و در کل انسان زیستن است. امید آن دارم روزگاری این فرهنگستان کوچک و این کانون عاطفه به کانون و حزبی بزرگ مبدل گردد، نه آن گونه که می پندارید. من از نقطه ی دموکراسی می نگرم و به دنبال حزب یا کانونی مترقی هستم که در آن قلم زیبایی بیافریند چرا که حرف ها برای گفتن دارد اگر که سکانش به دست نااهلان نیفتد، در این صورت می توانیم راحت تر به مبارزه با ارتجاع و فاشیسم برخیزیم. ما با هم می توانیم دست به کاری بزرگ در جهت انقلاب فرهنگی بزنیم، زیرا جامعه به سمت و سوی فرهنگی بیمار و روبه زوال رفته است و تنها با اندیشه ی درستِ قلم داران می توان از پیشرفت این بیماری جانکاه جلوگیری نمود.
عده ای کوته فکرانند که ما با اتحاد خود قلم را از دستان قاصرشان رها می سازیم و نخواهیم گذاشت ابلهان دیار تفکر جوانان ما را ویران کنند. هر جوان برگ زرینی می تواند باشد که مبدل به تاریخ یک ملت گردد.
امروزه به وضوح می بینیم دانشکده ها و مؤسسات فرهنگی که در روزگارانی نه چندان دور محل روشن اندیشی و همنشینی جوانان آگاه بود چگونه به پایگاه های بی ثباتی فرهنگی، کانون اضمحلال هویت ملی و نیست کننده ی تمدن ناب ایران زمین مبدل گشته است.امروزه خلئی بزرگ در جامعه به دلیل نبود تشکل های روشن فکری ( ادبی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و ...) به وجود آمده که تنها امید افکار عمومی و اذهان جامعه منحصراً به سمت و سوی اهالی قلم است که وظیفه ایست بس دشوار. باید مواظب بود، با شمایم اهالی قلم، با شمایم روشن اندیشان، اگر از قلم هاتان کوچکترین خطایی سر بزند تاوان سنگینی به بار می آورد. چرا که نگاه و اعتماد مردم از بین خواهد رفت.
در چند دهه ی پیش انقلابی در ایران صورت گرفت، عده ای رفتند و عده ای آمدند و خیلی چیزها دگرگون شد؛ از خیابان ها گرفته تا جزئی ترین موارد روزمره گی. در این بین فرهنگ را لرزان دیدیم که نزولش نمود بیشتری داشته و هنوز هم شتابان در سراشیبی زوال آن را به پیش می برند.
ملت ایران دوره ای را به گور تاریخ سپردند، این را همه می دانند؛ و دوره ای جدید را خواسته یا ناخواسته رقم زدند، که این هم بر کسی پوشیده نیست؛ اما آیا به گور سپردن خودکامگی بحثی درخور تأمل نیست؟آیا این درست است که بخشی از مردم فرد پرست بالفطره باشند؟ پرستندگانی که معشوق قاهر را اگر نیابند به چوب و سنگ بتراشندش.
در اکثر اقشار تحصیل کرده ی جامعه نیز دچار عقب گرایی فرهنگی هستیم. در برخی موارد یک اظهار نظر سطحی و شخصی جامعه را دگرگون می کند و کسی بدون تجزیه و تحلیل متمدنانه ی خویش صاحب نظریه را با توفانی مبتذل از انواع دشنام و تحقیر و توهین مواجه می سازد، ما در این جا هم دچار استبداد رأی هستیم.هر چیزی که بتواند بر حس نویسنده اثر بگذارد در هنر او هم انعکاس پیدا می کند.باید بر حذر باشید که صفحات دفترو یا وبلاگ و یا سایت خود را به محیط نقد و بررسی گفته های اشخاص و جراید و توهین به فلان نویسنده یا بهمان سیاسی تبدیل نکنید. ما باید پایه گذار حرکتی نوین با استفاده از تجربیات پیشین باشیم، که هر کس گوهر وجودی خویش را باز یابد و از قدرت تفکرش بهره گیرد نه اینکه دنباله رو تفکرات گاهاً غلط دیگران باشد و این گذشت زمان است که هر چیزی را به اثبات می رساند و تعریف هر چیزی محدود به زمان و مکان است.
تو می توانی به هر یک از عقاید و مسلک هایی که در این گوشه و آن گوشه ی جهان پیروانی دارند یا ندارند معتقد باشی، می توانی آنها را به ترازوی عقل یا صلاح خویش بسنجی و به یکی از آنها بپیوندی، این حق توست و کسی بستانکار تو نیست، اما اینکه ما به یک دین یا طریق ایمان داشته باشیم و دیگران را صرفاً به این دلیل که به ایمان ما ایمان ندارند منحط و کافر و بی ایمان بدانیم تعصبی ابلهانه است.در مورد هر چیزی با عقل خود تفکر کنید؛ کوتاه ترین فاصله میان دو نقطه خط راست نام دارد، اما در هندسه خوانده ایم و یاد گرفته ایم همین مطلب روشن تر از آفتاب هم تا به طور عملی اثبات نشود قابل اعتنا نمی باشد. آنگاه عده ای در زندگی کورپیمایی هایی دارند که اگر به چشم عقل بنگرند از سفاهت خود به خنده می افتند.
تاریخ: یک شنبه 16 بهمن 1390برچسب:
,

من درد در رگانم، حسرت در استخوانم ...
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید ...